تبليغاتX
شبهای تنهایی

 

انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي

 

e

+ نوشته شده توسط الهه در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 23:54 |
آنگاه كه ...

 ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛

 به خاطر بياور كه...

زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است

e

+ نوشته شده توسط الهه در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 23:43 |
در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛

ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي

eli

+ نوشته شده توسط الهه در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 23:35 |
افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

آه

 

+ نوشته شده توسط الهه در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 23:31 |
خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت

حيوانات را شهوت داد بدون عقل

و انسان را شهوت داد با عقل.

هر انساني عقلش بر شهوتش غلبه کند

                                         بهتر از فرشتگان است

 و هر انساني شهوتش بر قلبش غلبه کند

                                         بدتر از حيوانات است

 

شهوت

+ نوشته شده توسط الهه در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 22:54 |

زندگی

       چون گل سرخی است  پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

ghalb

+ نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 14:44 |

فردا اگر از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

 

 

در پشت شيشه های اتاق تو

آنشب نگاه سرد سياهی داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گويی به عمق روح تو راهی داشت

 

 

لغزنده بود در مه آيينه

تصوير ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من، خميده و قيری رنگ

 

 

رازی درون سينه من می سوخت

 می خواستم که با تو سخن گويد

اما صدايم از گره کوته بود

در سايه ، بوته ، هيچ نمی رويد !

 

 

ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد

آشفته گرد پيكر من چرخيد

در چارچوب قاب طلايی رنگ

چشم مسيح بر غم من خنديد

 

 

ديدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من ، کتاب تو افتاده

سنجاقهای گيسوی من آنجا

بر روی تختخواب تو افتاده

 

 

از خانه بلوری ماهيها

ديگر صدای آب نمی آيد

فکر چه بود گربه پير تو

کو را به ديده خواب نمی آمد

 

 

بار دگر نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گويد

اما خموش ماند به روی تو

 

 

آنگاه ستارگان سپيد اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

ديدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حيرانم

 

 

ديدم که بال گرم نفسهايت

ساييده شده به گردن سرد من

گويی نسيم گمشده ای پيچيد

در بوته های وحشی درد من

 

 

دستی درون سينه من می ريخت

سرب سکوت و دانه خاموشی

من خسته زين کشاکش درد آلود

رفتم به سوی شهر فراموشی

 

 

بردم ز ياد اندوه فردا را

گفتم : "سفر" فسانه تلخی بود

ناگه به روی زندگيم گسترد

آن لحظه طلايی عطر آلود

 

 

آن شب من از لبان تو نوشيدم

آوازهای شاد طبيعت را

آن شب به کام عشق من افشاندی

ز آن بوسه قطره ابديت را

 

e

+ نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 14:26 |

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد   . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت هوا خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني 

 

 

 

roz

+ نوشته شده توسط الهه در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 21:13 |


Powered By
BLOGFA.COM